اوقات شرعی به افق شهرها


خانه » شعور باطن » تعریف شعور باطن و خصوصیات آن

تعریف شعور باطن و خصوصیات آن

تعریف شعور باطن و خصوصیات آن

تعریف شعور باطن و خصوصیات آن

در انــدرون مــن خستــه دل نــدانــم کیـست

که من خموشم و او در فغان و در غوغا است 

 

  • این دکتر جراح هر وقت دو خط موازی می‌دید غش می‌کرد.
  • داستان کارمندی که ناخودآگاه قادر نبود از زن خود یک لحظه جدا شود.
  • داستان کارگر مکانیکی که قادر نبود لباس زنانه نپوشد.
  • داستان اعجازانگیز، شیرین و شنیدنی «ناخودآگاهی»

داستان دکتر جراح و دو خط موازی

این واقعه‌ای را که من بیان می‌کنم از کتاب «روح و تن آدمی» نقل شده است و شاید شما آن را قبلاً مطالعه و یا فیلم آن را دیده باشید. این استاد طب یک دکتر رشید و خوش قیافه است.

باوجودی که جوان بود خیلی سریع  ترقی کرده بود، هم استاد مدرسه طب و هم رییس بخش جراحی آن بیمارستان بود و ماجرا از آنجا آغاز گردید.

وضع این استاد طوری بود که مورد حسد همکارانش واقع شده بود. تخصص این دکتر جوان در جراحی استخوان (اورتوپی دیک) بود. عمل‌های جراحی قابل توجهی می‌کرد از جمله پاهایی که مادرزادی  کج هستند و به سمت تو یا بیرون منحرف شده‌اند با عمل جراحی صاف می‌کرد.

حادثه اتومبیل

 یک روز خانم مسنی  را که در یک حادثه اتومبیل قسمتی از استخوان ران خود را از دست داده بود به بیمارستان آوردند و بنا شد جراح با قرار دادن دو قطعه فلز در طرفین استخوان او این عیب را رفع کند. در واقع استخوان او را با فلز وصله کند.

برنامه عمل چیده  شد و عمل شروع گردید. دکتر یکی از میله‌های فلزی را کار می‌گذارد و میله دومی را که بر می‌دارد و در طرف دیگر به موازات میله اول قرار دهد ناگهان دنیا در نظرش تیره و تار می‌شود. سرش دوار پیدا می‌کند، دستش می‌لرزد، ‌مته  جراحی از دستش به زمین می‌افتد و عمل جراحی تا آوردن مته‌ی دوم متوقف می‌شود. 

مته‌ی ضدعفونی شده جدید را می‌آورند به دست جراح می‌دهند باز همین که میله‌های فلزی را موازی هم قرار می‌دهد باز حالش دگرگون شهد عرق سرد بر بدنش می‌نشیند و سرگیجه پیدا می‌کند. این بار نه فقط مته جراحی از دستش می‌افتد بلکه خودش هم می‌افتد و نقش زمین می‌شود. ناگهان اوضاع اتاق عمل آشفته می‌شود و جراح ر ا از اتاق عمل  خارج می‌کنند.

مریض که سرتاسر ران او تا استخوان شکافته شده بود در نتیجه این پیش‌آمد بدون جراح می‌ماند. دکترهای جوان و تازه کار که به جراح کمک می‌کردند قادر به ادامه آن عمل مهم نبودند فوری تلفن می‌زنند، جراح دوم برای کمک می‌خواهند. جراح دوم می‌رسد آماده می‌شودو عمل را ادامه می‌دهد ولی چون عمل مدت زیادی طول می‌کشد و از طرفی مریض هم مسن بوده است در زیر بیهوشی طولانی طاقت نیاورده جان می‌دهد.

سرنوشت جراح

حالا با هم به داخل بیمارستان برویم و ببینیم چه بر سر دکتر جراح آمده است.

دکتر در بیمارستان بستری می‌شود. معاینات و آزمایش‌های مفصل و گوناگون از او به عمل می‌آید ولی تمام دکترها متفق الرأی نظر می‌دهند که هیچ ضایعه و بیماری ندارد  و به اصطلاح تصدیق صحت مزاج او صادر می‌شود.

دکتر یک ساعت بعد از آن واقعه کاملاً حالش به حال اولیه بر می‌گردد و کوژک‌ترین ناراحتی در او باقی نمی‌ماند.

شایعات

فردا در بیمارستان شایعاتی شنیده می‌شود که دکتر رییس جراحی چون نتوانسته است عمل خود را به خوبی انجام دهد این عدم موفقیت سبب ناراحتی او شدهو حالش بهم خورده است.

همکارانش نیز از حسادت قضیه را این چنین جلوه می‌دادند و شایعات را تأیید می‌کردند ولی بعضی با این نظر مخالف بودند.

رأی شورا

برای حل این مسأله در بیمارستان شورایی از کلیه دکترها تشکیل می‌شود تا تکلیف را روشن کنند که آیا دکتر در فوت بیمار مسؤول بوده است یا نه. اعضاء شورا کلاً رأی می‌دهند که دکتر غفلت کرده است و باید از ریاست جراحی معزول گردد.

رأی مخالف

 بین اعضای شورا فقط یک نفر مخالفت می‌کند او یک خانم دکتر و متخصص روانپزشکی بیمارستان بوده است. خانم دکتر جداً با نظر کلیه اعضای کمیسیون مخالفت می‌کند و نظر می‌دهد که این تصمیم خیلی عجولانه است و می‌گوید احتمال د ارد یک عارضه روحی سبب این پیش‌آمد برای دکتر(سایت هیپنوتیسم دات آی آر) جراح شده باشد. پیشنهاد می‌کند که یک ماه به او مهلت دهند و شخصاً تقبل می‌کند که این نکته ابهام را از پرونده‌ی دکتر حذف نماید و روشن سازد آیا دگرگونی حال دکتر  در نتیجه بهانه یا ترس از نقص عمل جراحی بوده یا عارضه روحی و علت دیگر داشته است.

 

 

شایعات جدید

 چون خانم دکتر، جوان و خوش‌قیافه بوده است و جانبداری علنی و جدی از آن جراح جوان (چه در شورا و چه در خارج) می‌کرده است در بیمارستان شایع می‌شود که طرفداری‌هایی که خانم دکتر از جراح می‌کند پایه عشقی دارد و به او علاقه‌مند است.

در ضمن علی‌رغم همه شایعات این دو نفر جداً به هم علاقه پیدا می‌کنند و به اصطلاح  با یکدیگر گرم می گیرند.

چراغ‌های زیبای اتاق

 یک هفته از این ماجرا می‌گذرد و یک شب رییس بیمارستان مجلس مهمانی ترتیب می‌دهد. همه را دعوت می‌کند. در میان دعوت شدگان خانم  دکتر و  دکتر جراح جوان هم دیده می‌شوند.

اتاق مهمانخانه خیلی زیبا بودو همه مشغول تماشای اتاق بودند. آن دکتر جراح هم هم‌چنان مشغول تماشای اطراف و تزیینات اتاق بود. در این موقع چشمش به سقف اتاق می‌افتد، می‌بیند که دو رج چراغ موازی مهتابی خیلی قشنگ به چشم می‌خورد که در سرتاسر  سقف اتاق کشیده شده بود. دکتر، یعنی همان جراح جوان موقعی که به سقف اتاق نگاه می‌کرده ناگهان حالت بهتی به او دست می‌دهد، خیره می‌شود و طوری به سقف اتاق مات‌زده نگاه می‌کرده است که نظر همه را به خود متوجه می‌سازد. همین طور که خیره به سقف نگاه کرده است چشم‌هایش گردش کرده و سرش گیج می‌خورد و باز نقش بر زمین می‌شود. عیناً حالتی مشابه وضعی که در اتاق عمل برای او رخ داد. خلاصه غش می‌کند، کارهایی برایش  انجام می‌دهند و به هوش می‌آید. این دفعه نیز که حالش وخیم بوده است در بیمارستان بستری شده معاینات تکرار می‌شود و کوچک‌ترین عیب و نقص جسمانی در وی پیدا نمی‌کنند.

از این پس دکتر ناراحتی‌های دیگر نیز پیدا می‌کند و وضع روحی او طوری تغییر می‌کند که از انجام کارهای بیمارستان و مدرسه طب عجز نشان می‌دهد اجباراً کناره‌گیری می‌کند.

خانم دکتر که شکش در بیماری روحی دکتر به یقین تبدیل شده بود از دکتر تقاضا می‌کند که به مطب او برود و رسماً مانند یک بیمار تحت معاینه و معالجه قرار گیرد. دکتر قبول می‌کند و به مطب او می‌رود. معاینات روانکاوی انجام می‌گیرد.

یک دو ساعت آن روز وقت صرف می‌کنند و گفتگوها می‌کنند ولی نه فقط نتیجه نمی‌گیرند بلکه حال دکتر رو به وخامت هم می‌رود.

دنباله معالجه

خانم دکتر از معالجه دکتر مأیوس نشده بود و همیشه به فکر بود راه چاره پیدا کند. همان‌طور که بیان شد این دو نفر با هم معاشرت می‌کردند و گاهی هم گردش می‌رفتند تا آن که یک روز که دو نفری در ایستگاه راه‌آهن بودند خانم دکتر  متوجه می‌شود که حال دکتر دارد بهم می‌خورد. می‌بیند که دکتر خیره خیره به خط آهن نگاه می‌کند و حالت  مخصوص  شبیه حالتی که در آن شب به سقف اتاق نگاه می‌کرد به او دست داده بود. متوجه می‌شود که نزدیک است که حال دکتر دوباره بهم بخورد فوری او را تکان می‌دهد و دکتر هم  خودش می‌گوید که بیا از این‌جا برویم- می‌گوید عجیب است چرا من نمی‌توانم به این خط آهن نگاه کنم چشم‌هایم سیاهی می‌رود. خانم دکتر آن روز کشف می‌کند و می‌فهمد که وقتی دکتر به خط آهن نگاه می‌کند حالش دگرگون می‌شود، در این موقع به خاطر می‌آورد که چراغ‌های سقف اتاق هم دو رج چراغ موازی مثل خط آهن بوده است ، باز فکر می‌کند به یادش می‌افتد که موقع عمل جراحی نیز دو میله فلزی را که به سر استخوان‌ها نصب می‌کرد آن دو میله در حال موازی قرار گرفته بوده است و سیی بروز عارضه روحی گردیده است. فکر می‌کند اینها با هم باید ارتباط داشته باشد.

دکتر را دوباره به جلسه دوم روانکاوی دعوت می‌کند و بعد از تجسس‌های زیاد بالاخره معلوم می‌شود که دکتر در حدود ۲۰ سال پیش روزی اسکی رفته و موقع بازی کردن برادر کوچک سه ساله خود را کول می‌کند و  از بالای کوه سرازیر می‌شود و به سرعت پایین می‌آید و وسط راه پایش می‌لغزد و زمین می‌خورد بچه از کولش پرت می‌شود و سرش به نوک کفش اسکی می‌خوردو  جان می‌سپرد. در واقع جسد بی‌جان را از میان دو شیار موازی مسیر ا سکی  بر می‌دارند.

نتیجه داستان

 از واقعه و حادثه فوق نتیجه می‌گیریم که یک عامل درونی یک قدرت و نیروی باطنی، این دکتر جراح را بر خلاف میل و اراده‌اش وادار می‌نمود که غش کند، و این نیروی ضمیری عامل موجود در  ناخودآگاهی یا شعور باطن است.

کارمندی که نمی‌توانست از زن خود جدا شود.

 یکی از کارمندان ادارات انگلستان علاقه خاصی به زن خود داشت و هیچ‌گاه نمی‌توانست حتی یک لحظه از زن خود دور شود، هر روز صبح زنش با ماشین شوهرش را به اداره می‌برد و در بازگشت هم حتماً می‌بایستی زن به اداره برود و شوهرش را همراه خود بیاورد.  روزهای تعطیل هم دائماً و هرلحظه نزد زن خود بود، قادر نبود حتی چند دقیقه از زنش  دور باشد. این موضوع مورد گفتگو و تمسخر رفقایش شده بود و این مرد همه رفقایش را از دست داده بود زیرا هیچگاه نمی‌توانست شبی را دور از زنش با رفقایش به تفریح و گردش برود. این شخص در انگلستان(سایت هیپنوتیسم دات آی آر) توسط دکتر متخصصی هیپنوتیزم شدو  علل علاقه خاص وی به زنش معلوم گردید. این آقای کارمند وقتی سیزده ساله بود به  علل اختلافات خانوادگی مادرش از خانه فرار می‌کند و در سن ۲۴ سالگی در زمان جنگ، در جبهه جنگ نامه‌ای دریافت می‌کند که نامزدش  نیز وی را ترک گفته و با شخص دیگری ازدواج کرده است. دو حادثه فرار مادر و ترک نامزد در ضمیر تاریک این شخص باقی بوده و ناخودآگاه می‌ترسیده که زن فعلی‌اش نیز وی را ترک کند.

نتیجه

باز هم از واقعه و حادثه فوق نتیجه می گیریم که یک عامل درونی یک قدرت و نیروی باطنی این آقای کارمند را برخلاف میل و اراده‌اش  وادارش می‌کرده که نتواند یک لحظه دوری زنش را تحمل کند و این نیروی ضمیری همان عامل موجود در ناخودآگاه یا شعور باطن است.

 

کارگر مکانیکی که لباس  زنانه می‌پوشید

کارگر مکانیکی وقتی از محل کار به خانه باز می‌گشت در داخل خانه، لباس زنانه می‌پوشید و وقتی هم که عازم رفتن به محل کار می‌شد در زیر لباس‌هایش از پیراهن خواب و شورت و کرست‌های زنانه استفاده می‌کرد. در تمام دوران ازدواج این موضوع موجب اختلاف خانوادگی و نزاع بین زن و شوهر بود و  زنش اعتراض می‌کرد ولی مرد جواب می‌داد که من قادر نیستم لباس زنانه نپوشم، من تصور می‌کنم خداوند مرا با تمایلات زنانه آفریده است، زنش می‌گفت اگر این طور است شما باید به پزشک مراجعه کنی، ولی مرد مراجعه به پزشک را بی‌نتیجه می‌دانست. این اعتراضات و اختلافات وجود داشت تا موقعی که زن حامله شد و به بهانه این‌که با چنین وضعی، انحرافی در تربیت کودک حاصل خواهد شد مرد را مجبور کرد که به پزشک مراجعه نماید، ولی پزشک پس از معاینات لازم این آقای کارگر مکانیک را راهنمایی کرد که به روانپزشک مراجعه کند. بالاخره هیپنوآنالیز قضیه را روشن نمود. این آقای مکانیک وقتی در سن شش سالگی بود، خواهر پنج ساله‌ای داشت و پدرش به این خواهر پنج ساله بیش از اندازه توجه می­نموده است وقتی به منزل می­آمده برای دختر ۵ ساله­اش اسباب بازی و شیرینی و میوه می­آورده در حالی که در همان لحظه پدر به تصور این که پسرش خشن و ورزشکار تربیت شود با وی با خشونت رفتار می­کرده، برادر وقتی یک چنین توجه و پذیرایی را در مودر خواهرش مشاهده می­نمود آرزو می­کرد که ای کاش من هم دختر بودم، روی این اصل دختر بودن را بهتر از پسر بودن می­دانست، و هر لحظه آرزو می­کرد که ای کاش من هم دختر بودم.

از قضا این پسر بچه شش ساله چند نفر دوست و هم بازی پسر و دختر داشت یکی از هم­بازی­هایش دختر نه ساله­ای بود، هر وقت برای بازی به منزل دوستش می­رفت این دوست دختر لباس­های دخترانه خود را به تن این پسر شش ساله می­کرد و با هم جلو آیینه بازی می­کردند و می­رقصیدند، روزی برای بازی به جنگل رفته بودند، هنگام بازگشت باران شروع می­شود، دختر بچه نه ساله ژاکت دخترانه خود را از تن در می­آورد و به تن پسر شش ساله می­پوشاند، و وی را در نقطه­ای روی زمین می­نشاند و در حال رقص اطرافش دایره­وار می­چرخد و مشغول خواندن ترانه­ای نیز می­شود این وقایع تلخ و شیرین زمان کودکی در قسمت تاریک ذهن این آقای مکانیک ۳۰ ساله باقی مانده بود، و ناخودآگاه تمایلی شدید به پوشیدن لباس­های زنانه نشان می­داد البته بعد از چند جلسه هیپنوآنالیز معالجه می­شود.

نتیجه:

از واقعه و حادثه فوق نتیجه می­گیریم، که یک عامل درونی، یک قدرت و نیروی باطنی این آقای کارگر مکانیک را برخلاف میل و اراده­اش وادار می­نموده که لباس زنانه بپوشد و این نیروی ضمیری همان عامل موجود در ناخودآگاهی یا شعور باطن است.

ادامه دارد…(بخش شعور باطن)

دیدگاه های این نوشته

موقتا امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد

موقتا امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد

تبلیغات

inapply team | All Rights Reserved - © 2012

باز نشر مطالب هیپنوتیسم دات آی آر تنها با ذکر نام و آدرس سايت مجاز مي باشد .